مؤلف مجهول
147
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
و در گنجينه بگشود و سر درون كرد ، ديد كه مهطلعتى خورشيد « 1 » لقايى نشسته كه مه در پيش جمال او خجل ، و آفتاب نور درخشان در پيش وجه حسن « 2 » او منفعل ! به قد چون سرو روان ، به لب چون لعل بدخشان ، به دهن چون غنچهء خندان ! شيخ چون نظر كرد به صد جان عاشق او شد ، به خود گفت كه : آن بدبخت راست گفته بوده است كه حور است ، و الا از فرزند آدم اين نوع صورتى به وجود آمدن محال مىنمايد . در مقام سخن شد ، حتى كه دست در گردن او افگند . دختر فرياد برآورد ، و شيخ بگذاشت . چونكه بشريت بود به وسوسهء شيطان « 3 » دختر نيز فريفته شد و به شيخ ميل آورد . شيخ با وجود پيرى در ناسفتهء « 4 » او را سوهان زد . سه چهار روز به اين دختر صحبت داشت . وقت آن شد كه صيادان از شكار مراجعت كنند . آنگاه شيطان لعين بازآمد و گفت : اى برصيصا « 5 » ! اينكه به كف آوردى نه حور بود ! بلكه « 6 » آدم بود . اين چه احمقيست « 7 » ترا كه حور به بنىآدم در دنيا ميسر شود ، هرچند كه عابد بود ؟ زيراكه اثر رياضت و ثمرهء او در آخرت است . فردا كه برادران او بيايند ظاهر است كه اين دختر « 8 » ظلم ترا به برادران « 9 » خواهد گفت كه شيخ در حق من اين نوع ظلمى كرد . جواب چه خواهد بود ؟ و به پيش پادشاه برند و داد خواهند . و پادشاه در مقام عدل شود . دانى كه چهكارت مىكنند ؟ به از آن نيست كه او را بىجان سازى ، و در آن چاهى « 10 » كه در گوشهء خانقاه است دراندازى ، تا بىنام و نشان گردد و از سخن بازماند ، تا خلاص شوى . كيست كه بر تو گواهى دهد و به ثبوت رساند ؟ اين وسوسه كه در دل او افتاد ، معقول نمود . برخاست و قصد كشتن او كرد . دختر گفت : اى شيخ دروغ گوى ! نگفتى كه به داعيهء نكاح اين مىكنم ، انقلاب رأيت چراست ؟ شيخ گفت : ترسم كه به برادران خود گويى و مرا شرمسار كنى . دختر گفت : اى شيخ ! نه تنها تو شرمسار شوى ، تا اين زمان مرا هيچ آفريده نديده بود و نشنيده ، مستوره مطلق بودم ، چه جاى آنكه دست نامحرمى در من تصرف كرده باشد ، حالا كه اين نوع فعلى از من به وقوع آمد چگونه خود را در ميان مردم و در پيش برادران خود رسوا كنم ؟ اگر بكشى هم راضيم ، اما اگر « 11 » به خون من آلوده نگردى و به نكاح خود درآورى بهتر بود . شيخ را اين سخن دختر « 12 » معقول افتاد ، دست از كشتن بازداشت . شيطان گفت : اى شيخ ! گول اين دختر ترا مىفريبد تا آمدن « 13 » برادرانش ، به اين سخن او گول مشو . آن بود كه « 14 » شيخ « 15 » زد و كشت و در همان
--> ( 1 ) - ت : خرشيد ( 2 ) - ت : آفتاب از نور و رخسار او ( 3 ) - ت : شيطانى ( 4 ) - الف : در ناسفيه ( 5 ) - متن تق ، جميع نسخ : برسيسا ( 6 ) - ت : بلك ( 7 ) - ت : + و جهالت ( 8 ) - الف : - دختر ( 9 ) - الف : - به برادران ( 10 ) - ت : چاه ( 11 ) - الف : - اگر ( 12 ) - الف : - اين سخن دختر ( 13 ) - الف : با آمدن ( 14 ) - ت : - آن بود كه ( 15 ) - ت : + ضربه